زپوچ جهان ،هیچ اگر دوست دارم تو را ای کهن بوم وبر دوست دارم

وباز از نو شروع میکنیم

اَللّهُمَّ اِنّى

خدایا من ستایش را

اَفْتَتِحُ الثَّنآءَ بِحَمْدِكَ وَاَنْتَ مُسَدِّدٌ لِلصَّوابِ بِمَّنِكَ وَاَیْقَنْتُ اَنَّكَ اَنْتَ

بوسیله حمد تو مى گشایم و تویى كه به نعمت بخشى خود بندگان را به درستى وادارى و یقین دارم كه براستى تو

اَرْحَمُ الرّاحِمینَ فى مَوْضِعِ الْعَفْوِ وَالرَّحْمَةِ وَاَشَدُّ الْمُعاقِبینَ فى

مهربانترین مهربانانى اما در جاى گذشت و مهربانى ولى سخت ترین كیفركننده اى در

مَوْضِعِ النَّكالِ وَالنَّقِمَةِ وَاَعْظَمُ الْمُتَجَبِّرینَ فى مَوْضِعِ الْكِبْریآءِ

جاى شكنجه و انتقام و بزرگترین جبارانى در جاى بزرگى و

وَالْعَظَمَةِ اَللّهُمَّ اَذِنْتَ لى فى دُعآئِكَ وَمَسْئَلَتِكَ فَاسْمَعْ یا سَمیعُ

عظمت خدایا تو به من اجازه دادى در این كه بخوانمت و از تو درخواست كنم پس اى خداى شنوا

مِدْحَتى وَاَجِبْ یا رَحیمُ دَعْوَتى وَاَقِلْ یا غَفُورُ عَثْرَتى فَكَمْ یآ

مدح و ثنایم را بشنو و پاسخ ده اى مهربان خواسته ام را و نادیده گیر اى آمرزنده لغزشم را اى

اِلهى مِنْ كُرْبَةٍ قَدْ فَرَّجْتَها وَهُمُومٍ قَدْ كَشَفْتَها وَعَثْرَةٍ قَدْ اَقَلْتَها

معبود من چه بسیار گرفتارى كه برطرف كردى و چه بسیار اندوه كه زدودى و لغزشها كه چشم پوشیدى

وَرَحْمَةٍ قَدْ نَشَرْتَها وَحَلْقَةِ بَلاَّءٍ قَدْ فَكَكْتَه ا اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى لَمْ یَتَّخِذْ

و مهر و رحمت كه گستردى و زنجیر بلا كه از هم باز كردى

دعای افتتاح یکی از قشنگترین دعاهایی که خوندنش توی شبهای ماه مبارک بسیار تاکید شده .اگر دلتون شکست ما راهم به یاد داشته باشید که بد جور محتاج دعاییم

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 22:9  توسط ستاره   | 

ماه رمضان امسال را بعد از چندین سال در رستگان خواهم بود.دلم برای مسجدش وغروب های رستگان تنگ شده .برای قنات وکوه هایش.برای تک تک لحظات کودکی ام.جای همگی اتان خالی .
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 12:15  توسط ستاره   | 

1- بعضی از مردم به خاطر گذشته‌شان، تحصیلاتشان و... موفق نیستند.
هیچ كس نمی‌تواند موفق باشد مگر بخواهد و سپس برای بدست آوردنش بكوشد.

2- افراد موفق اشتباه نمی‌كنند.
آن‌ها هم مثل ما اشتباه می‌كنند فقط اشتباهشان را تكرار نمی‌كنند.

3- برای موفق شدن باید 60 (70، 80، 90 و...) ساعت در هفته كار كرد.
موفقیت به «زیاد» انجام دادن كاری ربط ندارد، بلكه بیشتر به «درست» انجام دادن آن ربط دارد.

4- فقط اگر قواعد خاصی را اجرا كنیم موفق می‌شویم.
چه كسی قواعد را به وجود می‌آورد؟ موقعیت‌ها متفاوتند. گاهی لازم است از قواعد خاصی پیروی كنیم و گاهی نیز باید قواعد ساخته خودمان را بكار بندیم.

5- اگر كمك بگیریم، این دیگر موفقیت نیست.
موفقیت به ندرت در تنهایی رخ می‌دهد. آن‌هایی را كه به موفق شدن تو كمك می‌كنند، شناسایی كن. تعدادشان كم نیست.

6- باید خیلی شانس بیاوریم تا موفق شویم.
بله، كمی باید شانس آورد اما بیشتر به كار سخت، دانش و جدیت احتیاج است.

7- فقط اگر زیاد پول درآوریم موفقیم.
پول یكی از نتایج موفقیت است، اما ضامن آن نیست.

8- باید همه بدانند كه ما موفق هستیم.
شاید با بدست آوردن پول و شهرت بیشتر، افراد بیشتری از كارتان باخبر شوند. اما، حتی اگر شما تنها كسی باشید كه از این موضوع باخبرید، هنوز آدم موفقی هستید.

9- موفقیت، یك هدف است.
موفقیت بعد از رسیدن به اهداف بدست می‌آید. وقتی می‌گویی «می‌خواهم آدم موفقی شوم» از شما سوال می‌كنند: «در چه چیزی؟»

10- به محض این‌كه موفق شویم، گرفتاری‌ها هم تمام می‌شوند.
شاید فرد موفقی باشی، اما خدا كه نیستی. پستی و بلندی‌ها در پیش‌اند. از موفقیت امروزت لذت ببر، فردا روز دیگری است.




+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 10:46  توسط ستاره   | 

استاد دانشگاه با این سئوال ها شاگردانش را به یک چالش ذهنی کشاند. آیا خدا هر چیزی را که وجود دارد خلق کرد؟ شاگردی با قاطعیت تمام پاسخ داد "بله آقا" استاد پرسید: آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟ شاگرد : بله استاد استاد : اگر خدا همه چیز را خلق کرده پس او نیز شیطان را هم نیز خلق کرده.چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست خدا نیز شیطان است. شاگرد: آرام نشست و جوابی نداد.استاد با رضایت از خودش خیال کردبار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه وخرافه ای بیش نیست. شاگردی دیگر دستش را بلند کردوگفت: "استاد می توانم سئوالی از شما بپرسم؟ استاد : البته شاگرد: استاد سرما وجود دارد؟ استاد: این چه سئوالی است البته که وجود دارد شاگرد گفت : در واقع سرما وجود ندارد . مطابق قانون فیزیک چیزی که در حقیقت ما به عنوان سرما از آن یاد میکنیم نبود گرما است.هر موجود یا شیئی را می توان مطالعه و آزمایش کرد وقتی که انرژی داشته باشد یا آن را انتقال دهد یا آن را دارا باشد.صفر مطلق (F 460-) نبود کامل گرماست.تمام مواد در این دما بدون حیات وبازده می شوند.سرما وجود ندارد .این کلمه را بشر برای اینکه توصیفی از نبودن گرما داشته باشد خلق کرد. شاگرد ادامه داد تاریکی وجود دارد؟ استاد : البته که وجود دارد. شاگرد: گفت دوباره اشتباه کردید آقا. تاریکی هم وجود ندارد. در واقع تاریکی نبودن نور است. نور چیزی است که می توان آن را مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمی توان .در واقع با قانون نیوتن می توان نور را به رنگ ها ی مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد.اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید.شما چطور می توانید ثابت کنید یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟تنها کاری که می کنید میزان وجود نور در آن فضا را اندازه بگیرید درست است؟تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد به کار میبرد در آخر شاگرد سئوال کرد استاد شیطان وجود دارد؟ زیاد مطمئن نبود. استاد: البته همانطور که قبلا" هم گفتم ما او را هر روز میبینیم ...او هر روز در مثال هایی از رفتار های غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود او در جنایت ها و خشونت هایی که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد.اینها نمایانگر هیچ چیز جز شیطان نیست. و آن شاگرد پاسخ داد : شیطان وجود ندارد آقا.یا حداقل در نوع خود وجود ندارد . شیطان را به سادگی می توان نبودن خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما.کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد .خدا شیطان را خلق نکرد.شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی انسان عشق به خدا را در قلب خود حاضر نبیند مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود به وجود می اید و تاریکی که در نبود نور می آید. نام آن شاگرد تیز هوش کسی نبود جز آلبرت اینیشتین
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 10:40  توسط ستاره   | 

 عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
*******

نرم نرمک می رسد اینک بهار، خوش بحال روزگار، خوش بحال چشمه ها و دشت ها، خوش بحال دانه ها و سبزه ها، خوش بحال غنچه های نیمه باز
 عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
*******

نرم نرمک می رسد اینک بهار، خوش بحال روزگار، خوش بحال چشمه ها و دشت ها، خوش بحال دانه ها و سبزه ها، خوش بحال غنچه های نیمه باز

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 16:22  توسط ستاره   | 

طراح این معما آلبرت انیشتین بوده و به گفتهً خودش فقط  %2 از مردم دنیا می توانند این معما را حل کنند . هیچگونه کلک و حقه ای در این معما وجود ندارد و فقط منطق محض می تواند شما را به جواب برساند. ..

(1) در خیابانی 5 خانه در 5 رنگ متفاوت وجود دارد.

(2) در هر یک از این خانه ها یک نفر با ملیتی متفاوت از دیگران زندگی می کند.

(3) این 5  صاحبخانه هر کدام نوشیدنی متفاوت می نوشند ، سیگار متفاوت می کشند ، و حیوان خانگی متفاوت نگهداری می کنند.


سوال : کدامیک از آنها در خانه، ماهی نگه می دارد؟

راهنمایی:

۱) مرد انگلیسی در خانه قرمز زندگی می کند.

۲)مرد سوئدی، یک سگ دارد.

۳) مرد دانمارکی چای می نوشد.

۴) خانه سبز رنگ در سمت چپ خانه سفید قرار دارد.

۵) صاحبخانه خانه سبز، قهوه می نوشد.

۶) شخصی که سیگار Pall Mall می کشد پرنده پرورش می دهد.

۷) صاحب خانه زرد، سیگار Dunhill می کشد.

۸) مردی که در خانه وسطی زندگی میکند، شیر می نوشد.

۹) مرد نروژی، در اولین خانه زندگی می کند.

۱۰) مردی که سیگار Blends می کشد در کنار مردی که گربه نگه می دارد زندگی می کند.

۱۱) مردی که اسب نگهداری می کند، کنار مردی که سیگار Dunhill می کشد زندگی می کند.

۱۲) مردی که سیگار Blue Master می کشد، آبجو می نوشد.۱۳) مرد آلمانی سیگار Prince می کشد.

۱۴) مرد نروژی کنار خانه آبی زندگی می کند.

۱۵) مردی که سیگار Blends می کشد همسایه ای دارد که آب می نوشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 12:14  توسط ستاره   | 

                                                                 

در سال 1914 میلادی توماس ادیسون تجهیزاتی به ارزش دو میلیون دلار و همچنین مدارک سالها تحقیق و مطالعات خودرا در حادثه آتش سوزی آزمایشگاهش از دست داد .
چارلز ؛ پسر ادیسون پس از با خبر شدن از این رویداد ؛ پدرش را در حالی یافت که کنار آتش ایستاده و باد زمستانی موهای سپید او را پریشان می کرد . قلب پسر از دیدن پدر سالخورده اش در چنین وضعیتی ؛ به درد آمد .


ادیسون با دیدن پسرش فریاد زد : " مادرت کجاست ؟ او را به اینجا بیاور ! بگو که هرگز چنین آتش بازی را در عمرش نخواهد دید ! "


صبح روز بعد ادیسون 67 ساله در حالیکه میان خاکستر امیدها و رویاهایش قدم می زد گفت :

 " در هر فاجعه ؛ ارزش عظیمی نهفته است . فاجعه ؛ تمامی اشتباهات ما را می سوزاند . خدا را شکر ! می توانیم از نو شروع کنیم !"

منبع:وبلاگ(درجستجوی خدا)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 9:27  توسط ستاره   | 

موبا يل كبري!

از سري ماجراهاي تصميم كبري، مبتني بر فناوري هاي نوين

 

          روزي مادر كبري به او گفت: كبري جان! برو

  موبايلت را بياور و جديدترين بلوتوث خاله

  مرجان را برايم پخش كن. كبري    

سرخوش و كيفور به سراغ

موبايلش رفت. اما هر چه

گشت، نتوانست آن را پيدا كند 

كنارِ رسيور و رايانه را هم گشت، اما از موبايل اثري نيافت. فكر كرد

بهتر است به گوشي خود زنگ بزند، اما يادش آمد كه تنظيمات گوشي

 » روي «بي صدا »  (سايلنت) است. با ناراحتي پيش مادر برگشت و گفت:

« مادرجان! موبايلم نيست. شما آن را نديد ه ايد؟

مادر با عصبانيت گفت: نه! دختر سربه هوا! بلوتوث نخواستيم. فكر كن

اببين گوشي را كجا گذاشته اي؟ گوشي به اين گرا ن قيمتي و پراز بلوتو ث

«! را كه اين ور و آن ور پرت نمي كنند

ناگهان كبري يادش آمد كه ديروز در حياط، كنار دايره زنگي، با كوكب

خانم بلوتوث بازي مي كردند و مي خنديدند. به طرف حياط دويد. از دور

گوشي را ديد. خو شحال شد. وقتي گوشي را برداشت، حالش گرفته

شد. چون امواج پارازيت دايره زنگي، كارش را ساخته بودند. كبري با

خود فكري كرد و تصميمي گرفت. آيا مي دانيد تصميم كبري چه بود؟

الف) كدام گزينه براي تصميم كبري صحيح است؟

. گوشي گران قيمت نخرد.  

. به جاي بلوتو ث بازي برود كتاب بخواند.

. با خاله مرجان و كوكب خانم ست نشود.

. گوشي خود را كنار دايره زنگي رها نكند.

ب) اگر شما به جاي كبري بوديد، چه تصميمي مي گرفتيد؟

. گوشي ارزان بخريم.

. برويم كتاب بخوانيم.

. هم خودمان و هم گوشي مان را از امواج پارازيت دور نگه داريم.

. براي مادر بلوتوث جديد جمع آوري كنيم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 9:23  توسط ستاره   | 

یادتان هست کتابهای دوران ابتدایی را ؟یادتان هیت چه روز های خوبی بود ؟یادتان هست مدرسه کوچک روستا را که حالا دیگر سالهاست تعطیل شده ؟اگر یادتان رفته چند تا از شعرها ی کتابهای ابتدایی را میذارم تا تجدید خاطره بشود :

 

باز باران با ترانه با گوهر های فراوان می خورد بر بام خانه
یادم آرد روز باران گردش یک روز دیرین خوب و شیرین توی جنگل های گیلان

کودکی دهساله بودم شاد و خرم نرم و نازک چست و چابک
با دوپای کودکانه می پریدم همچو آهو می دویدم از سر جو
دور می گشتم زخانه

می شنیدم از پرنده داستان‌های نهانی، از لب باد وزنده، رازهای زندگانی

جنگل از باد گریزان چرخ‌ها می‌زد چو دریا، دانه‌های گرد باران
پهن می‌گشتند هر جا

برق چون شمشیر بران، پاره می‌کرد ابرها را، تندر دیوانه غران
مشت می زد ابرها را

سبزه در زیر درختان رفته رفته گشت دریا، توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا

بس دلارا بود جنگل، به ! چه زیبا بود جنگل، بس گوارا بود باران

وه! چه زیبا بود باران
می‌شنیدم اندر این گوهرفشانی، رازهای جاودانی، پندهای آسمانی

" بشنو از من کودک من پیش چشم مرد فردا زندگانی -

خواه تیره، خواه روشن  هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا ! "

 

خوشا به حالت ای روستایی

چه شاد و خرم، چه باصفایی

در شهر ما نیست جز دود و ماشین

دلم گرفته از آن و از این

در شهر ما نیست جز داد و فریاد

خوشا به حالت که هستی آزاد

ای کاش من هم پرنده بودم

با شادمانی پر می‌گشودم

می‌رفتم از شهر به روستایی

آنجا که دارد آب و هوایی

flower_3044.jpg

در کنار خطوط سیم پیام خارج از ده،  دو کاج،  روییدند
سالیان دراز، رهگذران آن دو را چون دو دوست،  می‌دیدند

روزی از روزهای پاییزی زیر رگبار و تازیانه‌ی باد
یکی از کاج‌ها به خود لرزید، خم شد و روی دیگری افتاد


گفت ای آشنا ببخش مرا، خوب در حال من تامّل کن
ریشه‌هایم ز خاک بیرون است، چند روزی مرا تحمل کن

کاج همسایه گفت با تندی، مردم آزار، از تو بیزارم
دور شو، دست از سرم بردار من کجا طاقت تو را دارم؟

بینوا را سپس تکانی داد یار بی رحم و بی‌محبت او
سیم‌ها پاره گشت و کاج افتاد بر زمین نقش بست قامت او

مرکز ارتباط، دید آن روز انتقال پیام، ممکن نیست
گشت عازم، گروه پی جویی تا ببیند که عیب کار از چیست

سیم‌بانان پس از مرمت سیم راه تکرار بر خطر بستند
یعنی آن کاج سنگ دل را نیز با تبر، تکه تکه، بشکستند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 9:21  توسط ستاره   | 

http://mr-dj.persiangig.com/image/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C%20%DA%A9%D9%87%20%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%AF%D9%87%20%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%20%D8%A8%D9%88%D8%AF.jpg

بازگرد ای خاطرات کودکی

برسوار اسبهای چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند

یادگاران کهن ماناترند

بازگرد ای خاطرات کودکی

برسوار اسبهای چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند

یادگاران کهن ماناترند

بازگرد ای خاطرات کودکی

برسوار اسبهای چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند

یادگاران کهن ماناترند

درسهای سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

درس پند اموز روباه وخروس

روبه مکارو دزد وچاپلوس

http://kish2009.webphoto.ir/photos/ki612118.jpg 

روز مهمانی کوکب خانم است

 سفره پر از بوی نان  گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود

 فیل نادانی برایش موش بود

باوجود سوزو سرمای شدید

ریز علی پیراهن از تن می درید
http://media.farsnews.com/Media/8510/Images/jpg/A0252/A0252428.jpg

تا درون نیمکت جا می شدیم

ما پر از تصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم

یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش درد داشت


گرمی دستانمان از آه بود

برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

همکلاسی های درد ورنج وکار

بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه سیگار سرد

کودکان کوچک اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

 جمع بودن بود وتفریقی نبود

کاش میشد باز کوچک می شدیم

لااقل یک روز کودک می شدیم

یاد ان آموزگار ساده پوش

یاد آن گچها که بودش روی دوش
http://www.ecef.org/Portals/0/SecondGrade.jpg
 

ای معلم نام وهم یادت بخیر

یاد درس آب وبابایت بخیر

ای دبستانی ترین احساس من

بازگرد این مشقها را خط بزن

 http://www.leisofhawaii.com/LooseFlowers1.jpg

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 13:32  توسط ستاره   |